سلامنمی دونم هنوز از خوانندگان قدیمی این وبلاگ کسی باقی مونده یا نه. از بعضی نظراتی که هر از گاهی اینجا ثبت میشه مشخصه هنوز تعداد کمی از قدیمی ها اینجا رو دنبال می کنند.امشب دارم تنهایی با اتوبوس از همون جاده ای که توی دوران ارشد رفت و آمد می کردم رد میشم. این شد که یاد اون دوران و این وبلاگ افتادم و بعد از حدود ۵ سال دوباره نوشتم!این جاده رو بین سال های ۸۹ تا ۹۱ هر هفته طی می کردم. اون زمان حدود ۲۴، ۲۵ سال داشتم و در عنفوان جوانی! و پر از انگیزه بودم و حس خوب... توی این ده سال بعد از ارشد، ازدواج کردم، دکترا قبول شدم و درگیر درس خوندن شدم، و همچنین مدیر دولتی شدم! و الان مقاله ام با هزار جون کندن جمع شده و در حال ویرایش نهایی هستم تا ارسال کنم و بعد از چاپ بتونم دفاع کنم.توی رویاهام به پست داک فکر می کنم... و همچنین به تغییر شغل و کار کردن در زمینه های تحقیقاتی و پژوهشی که بهم آرامش و انگیزه بده... نه این شغل و مسئولیت پراسترس که هر روز احساس فرسایش بیشتر می کنم. جفا کردم اگر نگم خیلی از موفقیت های این سال های اخیر رو مدیون بانوی مهربانم هستم که همیشه از خودش گذشت تا من نشکنم. بهم قوت قلب داد و روحم رو بزرگ کرد تا بتونم به مقابله با مشکلات برم و از چیزی نترسم. من با تو کامل تر شدم، بزرگ تر شدم، تو به من جرات طوفان دادی! دوستت دارم به اندازه بیکران دریا، به اندازه عمق نگاه مهربانت و به وسعت قلب پر از احساست...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس یزدانی
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 16:55